می نویسم تا هیچ
مرا تردد خاطر، زموج دریا نیست بدون اینکه آرزویی بکنم نمیدونم چرا فقط گفتم بسم الله الرحمن الرحیم و فوت... اولین روز دبستان بازگرد
خودم هم گاهی خودمو نمی شناسم! تعجب نکن، حالادیگه دیگران هم کمتر منو می شناسن یا لااقل وانمود می کنن که نمی شناسن!
نگران نباش،هنوز همون یه کلمه رو دارم،گاهی فراموشش میکنم اما توی قلبم هست، ته نگاهم ،همونی که تو یه لحظه مثل یه مشت آب سرد می ریزم تو صورتتو تو ازجا می پری و بعدش چشمامو ازت می دزدم که نبینی ته مونده ی بغض هایی رو که این روزها تو چشمام جاخوش کردن.
یه روزی این کلمه کنارم بود،برای تو و همه ی کسانی که کنارم بودند اما حالا اون تنها کنار خدا
برام معنی داره،خدایی که استاد امروز گفت الله صداش بزنی شیرین تره.کاش می شد بهت بگم دعا کنی این کلمه رو ازدست ندم.
کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد و مشق ها را خط بزن
به ناخدای توکل سپرده ام خود را
نوشته شده در 88/08/27ساعت
23 توسط غزل| |
نگاهمو ازت برمی گردونم، نمی خوام چشمات بیفته به ته مونده ی بغض هایی که چند روزیه تو چشمام جاخوش کردن، نمیخوام دلت بگیره و یه چین دیگه بشینه رو پیشونیت. دارم این چند خط رو به سختی می نویسم! حالانوشتن هم مثل حرف زدن برام سخت شده، این روزها تو سکوت و فکر غرق شدم،
نوشته شده در 88/07/26ساعت
1 توسط غزل| |
زل زدم به شعله های شمع هایی که امسال با سالهای قبل فرق میکردن.امیر خنده ای کردو گفت: برای اینکه هیچکس نفهمه چندسالته!(به خیال خودش منو غافلگیرکرده بود).شاید کسی نفهمید،شاید هم کسی نخواست بگه من فهمیدم،شایدهم مهم نبود که بفهمن یا نه،مهم این بود که من فهمیدم چندسالمه!
نوشته شده در 88/07/15ساعت
22 توسط غزل| |
نوشته شده در 88/07/01ساعت
23 توسط غزل| |


